عِقدی در آسمان
آهنگ وبلاگ: شرح فراق با صدای سینا سرلک
اول ذیحجه راحیل خطبهی عقدی خواند و آب و تراب را مزدوج ساخت...
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن فاطمه! نگو كه كم صبرم. همه ندانند تو كه ميداني من هرگز عنان عقلم را به دست احساس نداده بودم، حتي همان وقت كه آن مرد به صورتم تف انداخت. اين بار هم اگر برادرم به اصرار مرا به در خانهتان نياورده بود، اگر پسرعمو با آن نگاه نافذ امانم را نگرفته بود، اگر با شنيدن نام تو دستم نلرزيده بود و پايم به ارتعاش نيامده بود، اگر ترس از دست دادن تو نبود فاطمه… اگر تو فاطمه نبودي فاطمه…۱
به برادرم گفتم: «بحث رودربايستي نيست باور كن. بحث تعارف هم نيست. بحث حجب و حياست و مقام استادي و شاگردي». خنديد:«اين شرم و حياي تو آخر كار دستت ميدهد». لب گزيدم. گفتم: «آخر من چه طور ميتوانم به مردي كه نه فقط حق پدري بر گردنم دارد كه بهترين معلم و راهنماي من بوده بگويم كه با دست خالي به خواستگاري دردانه دخترش آمده ام. خودت بگو اگر تو باشي قبول ميكني؟». دستهايش را به شانه ام گذاشت و لبخند زد: «اگر تو باشي قبول ميكنم». همان وقت قسمم داد كه با او مخالفت نكنم. همان وقت دستم را گرفت و در خانهي شما آورد تا تو را از پدرت بخواهم. خدا را شكر كه همسر پدرت ما را ديد و از قصدمان آگاه شد. گفت: «حقا كه شما مردها اصلا در اين امور سررشته نداريد. آخر همينطور كه نميشود راه بيفتيد دختر مردم را خواستگاري كنيد» و با دست اشاره كرد كه همانجا پشت در خانه بايستيم.
- اين كار را به من واگذار كنيد. خبرتان ميكنم.
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه ديگران را واسطهي خواستنت كردم و خود با قامتي خميده از رنج انتظار پشت در ايستادم تا پدرت مرا نزد خود بخواند. همه ندانند تو كه ناديده شدت اشتياق مرا به خود، ميداني. آن روز هر كه نميدانست هم چهرهي آشفته از شرم مرا كه ديد به دگرگوني احوالم پي برد. عجيب آنكه همه يك سوال پرسيدند: «حالت خوبست علي؟». چه طور ميتوانستم آنها را از حال و روزم خبر كنم وقتي يكسره التهاب بودم تا تو لب باز كني فاطمه، تا تو يك كلمه بر زبان بياوري فاطمه، تا تو شوق حيات را به يك «آري» در جان خستهي من تفويض كني فاطمه. كدام مردي است كه نخواهد چنين انتظار شيريني را تجربه كند؟
بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه خوشبختي دخترش را آرزو نكند؟ آنهم دختري چون تو كه عزيزكردهي مني و تنها يادگار همسر محبوبم. اگر ايمان نداشتم كه تو با علي خوشبخت ميشوي حتي اجازه نميدادم در اين باره با من صحبت كند. از مدتها قبل ميدانستم كه يك روز به خواستگاري تو خواهد آمد. از آشفتگي و پريشانياش در حضور تو دانسته بودم كه او را چيزي با تو در ميانست و جرات بازگويي ندارد. بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه خود حاجتش را بر زبان آوردم. او را آن زمان كه طفلي بيش نبود نزد خود آوردم. از همان وقت مسووليت نگهداري و تربيتش را بر عهده گرفتم. من او را بهتر از خودش ميشناسم. ميدانستم اگر در بيان مقصود يارياش نكنم، شرم حضور مانع از شرح اشتياقش خواهد شد. نميتوانستم علي را به آن حال ببينم. ببين چقدر اين مرد محجوب است كه مدتها پشت در خانه ايستاد بود و دم نميزد. گفتم: «در را به روي مهمان عزيز من باز كنيد». مادر خواندهات خنديد: «رسول محبوب من! از كجا ميدانيد پشت در كيست كه اينطور با مهرباني خطابش ميكنيد؟». در را خود گشودم: «عزيزترين پسرعموي عالم را اينطور سرپا نگه داشته اي؟ بيا تو علي جان. از صبح انتظار آمدنت را ميكشيدم». بر افروخته بود و دانههاي درشت عرق بر سر و رويش نشسته بود. خواست دستم را ببوسد كه در آغوش كشيدمش و پيشاني اش را بوسيدم. سر به زير روبرويم زانو زد. سكوتش آزار دهنده بود. گفتم: «هر وقت تو را نگاه ميكنم روحم تازه ميشود به همانقدر كه وقتي به فاطمه نگاه ميكنم». يك باره سر بلند كرد حيران و گلگون. چشم كه در چشمانش انداختم حياي محض ديدم و عشق. قاعدتا حرفهاي محبت آميز من مي بايست او را آرام كند و از شرم بي حدش بكاهد تا آسوده تر با من سخن بگويد اما چنين نشد. هرچه من بيشتر از مهرم به او سخن ميگفتم او بيشتر در بيان آنچه ميخواست حيا ميكرد. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه رنج فرزندش را ببيند و تاب بياورد؟ رنج علي بر من گران است. همينست كه دست بر شانهاش گذاشتم و چشم در چشمش انداختم: «از آنچه بر دلت سنگيني ميكند با من حرف بزن علي». لب گزيد و باز چيزي نگفت. گفتم:«خوش ندارم تو را اينطور مغموم ببينم». سر را بيشتر فرو انداخت. گفتم: «تو به قصد حاجتي به در خانهي من آمدي. اين را همسرم ميگفت. آماده ام كه بشنوم». هيچ وقت نديده بودم صداي علي بلرزد جز آن وقت كه با خدا راز و نياز ميكرد اما آن روز صدايش ميلرزيد. گفت: «شما نه فقط معلم من كه پدر منيد. شما حق پدري را بر من تمام كرده ايد اما خواسته اي كه من دارم…». به سرعت گفتم: «خودت خوب ميداني كه چقدر عزيزي علي. هر خواسته اي داشته باشي نزد من رواست». سر بر نداشت. به سرعت پاسخ داد: «حتي اگر پارهي تن شما باشد؟»
سر بر نداشت و نديد كه به تمامي لبخند زدم و دستهايم را به شكر بلند كردم. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه آرزوي داشتن دامادي خوب و صالح نداشته باشد؟
بر من خرده نگير فاطمه! ميدانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت با رويي گشاده گفت: «همان زره خوبست. حاضري همان را كابين فاطمه قرار دهي؟» از اينهمه بزرگواري و جوانمردي زار ميگريست. ميدانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت پرسيد: «چيزي با خود داري كه مهر فاطمه باشد؟» از شرم تنگدستي به سرعت ميگريخت من اما خجلت زده بر جاي ماندم. سرزنشم نكن فاطمه! من هرگز به استغناي روح تو شك نداشتم. من هرگز نترسيده بودم از اينكه تو خواستهاي داشته باشي كه در توان من نباشد. اگر ايمان نداشتم به بي نيازي و بي اعتنايي ات در امور دنيا، در پاسخ پدرت نمي گفتم: «همهي دارايي من اين شمشير و زره است و آن شتر» اما به من حق بده! تو فاطمه اي! همه ي خصايل نيكويي كه براي زنان عالم متصور است با تو معنا ميشود. حجاب يعني آنچه تو رعايت ميكني. حيا يعني آن كه در رفتار و گفتار تو موج ميزند. زيبايي يعني آنچه در وجود تو متجلي است. به من حق بده كه در پاسخ پدرت اشك بريزم: «هيچ مهري از مال دنيا با شان فاطمه برابري نميكند و من كه حتي مالي ندارم تا مهر فاطمه قرار دهم». سرزنشم نكن فاطمه! دق ميكردم اگر اين جمله را نميگفتم تا به قدر ذرهاي شان تو رعايت شود. پدرت لبخند زد و سر به گوشم گذاشت: «آن زره را بفروش علي جان تا زودتر زندگي تان ساماني بگيرد». زره را فروختم اما صحابي پول و زره را هردو به من بازگرداند. گفت:«اين حبه ازدواج شما باشد. در عوض به رسول خدا بگو برايم دعا کند» و پدرت دعايش کرد. همهي شهر فهيده بودند كه من و تو قرارست ازدواج كنيم. شصت و سه درهم صحابی را به بازار بردم و يك پيراهن سفيد، يك عبا، يك حوله، يك مقنعه، چهار بالش، يك حصير، يك آسياي دستي، يك كاسهي مسي، يك پرده، يك كوزه، يك طشت، يك مشك آب و يك سبوي گلي خريدم تا با آنها زندگي خود را با محبوبهام آغاز كنم. بر من خرده نگير فاطمه! ميدانم كه سليقهي تو را ندارم، ميدانم كه اگر تو به جاي من بودي بهتر از اينها را ميخريدي اما بعدها هم نديدم كه بخواهي با مردان حتي من باب خريد همصحبتي داشته باشي. همين بود كه وقتي پدرت پرسيد: «بهترين چيز براي يك زن چيست؟» و همه از جمله من در پاسخ درمانديم تو پاسخ دادي: « كه نه او مردي را ببيند و نه مردي او را». سخنت به خنكاي آب كوثر بود وقتي پيغامت را به پدرت دادم تبسم كرد: «حقا كه فاطمه دختر منست». بر من خرده نگير كه نگذاشتم از همان روز اول ازدواج به كارهاي خانه بپردازي. آخر تو فاطمهاي. حيف نازكاي تن توست كه در سختي فرسوده شود. خانه كه آماده شد جرات كردم تا براي لحظهاي به چهرهي گلگون و محجوبت نگاه كنم. تو برخاستي تا دستهاي رنگين از حناي ازدواج را بشويي. گندم كه در آسيا ريختي اشك در چشمهايم حلقه زد. كنارت نشستم و دسته هاي آسيا را گرفتم. گفتم: «در اين زندگي به تو سخت خواهد گذشت فاطمه». لبخند شرمگينت حلاوت بهشت را به يادم آورد: «با تو سختي ها آسان خواهد بود». سرزنشم نكن كه گريه ميكنم. اين اشك شوق است. اشك شكر است. كدام مردياست كه همسري چون تو داشته باشد و خدا را شاكر نباشد؟
شرم اگر نبود من چه طور آن حجم عظيم عشق را تاب ميآوردم؟ حيا اگر نبود تو چه طور آنهمه اشتياق را پنهان ميكردي؟ بر تو خرده نميگيرم علي جان. از تو جز اين هم انتظار نميرفت. حق هميشه با توست همچنانكه تو نيز هميشه بر حقي و حق دنباله روي توست۲. وقتي رسول و پدر محبوبم مرا صدا كرد و گفت: «فاطمه جان! تو به اين وصلت راضي هستي؟» تپشهاي قلبم را نميشنيدي كه بر ديواره ها ميكوفت. شرم گونه هاي گلگونم را نميديدي كه در عشق ميسوخت. آهسته گفتم: «من راضي ام به رضاي خدا و شما پدر». گفت: «از آنچه مهرت قرار داده ام چه؟». گفتم: «شفاعت دوستداران پدرم را هم به آن اضافه ميكنيد؟». پدر تبسم كرد. دنيا روشن شد. به تو نگاه كرد و سر تكان داد. تو سر به زير افكندي و گفتي: «تو جان بخواه فاطمه».
شوق همراهي با تو اگر نبود من چه طور دوري از پدر بزرگوارم را تاب مياوردم علي؟ اگر قرار نبود كه تو همراز و همسر من باشي و اگر قرار نبود كه من همدل و همدم تو باشم هرگز تن به ازدواج نميدادم. بر شما خرده نميگيرم پدر. آن روز كه مرا به حضور خواستيد و خطاب به علي گفتيد: «علي جان ميخواهي فاطمه را به تو بسپرم؟». من پيش پاي شما نشسته بودم گلگون از شرم كه علي لبخند زد: «با همهي ميل و اشتياقم». گفتيد:«پس مراسم مختصري بگير و همسرت را به خانه ببر». من بي اختيار و بي صدا گريستم. دوري از شما در باورم نميگنجيد. هرچند كه خانهي حارثه بن نعمان بسيار به خانه پدري نزديك بود و ما قرار بود آنجا زندگيكنيم. خانه كه آماده شد دست مرا گرفتيد و در دستهاي علي گذاشتيد. با چشماني خيس از اشك به پارهيتنتان نگريستيد و گفتيد: «فاطمه جان! خوب شوهري برايت برگزيدهام. قدرش را بدان. مبادا از او نافرماني كني». بعد به سوي علي چرخيديد. دست بر شانهاش كوفتيد و گفتيد: «علي جان! همسرت خوب همسري است. با او به نيكي رفتار كن كه من از شادي او شاد ميشوم و از اندوهش اندوهگين». سر خم كرديم و دستتان را بوسيديم. بر من خرده نگيريد. سرزنشم نکنيد که گريه می کنم. اين اشک نه از سر اندوه است که اشک شوق است. کدام زنی است که همسری و هم شانی تو را آرزو نکند علی و کدام دختری است که به داشتن پدری چون شما افتخار نکند پدر؟
چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين ميگذشت. من زمين را بسيار دوست ميدارم نه بدان سبب كه زيبايي اش بهشت را در خاطرم زنده ميكند، كه ميعادگاه من با بندگان خوب خدا بوده است. بندگاني كه نزد خداوند مقرب ترينند و عزيز ترين. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم. در رد و قبول مردد نبودم كه سرشت من همه به ارادهي الهي عمل ميكند. سوال كردم: «اين همان وصلتي است كه از عهد آدم بدان بشارت شده بود؟». جواب شنيدم كه «همانست». من راحيل، به همراه صرصاييل و جبرائيل در بيت المعمور فرود آمديم و همه را گواه گرفتيم تا شاهد خطبهي عقدي باشند كه بين علي مرتضي و فاطمه زهرا – دو ركن اصلي از پنج ركن خلقت ۳ – خوانده ميشد. به راستي كه اگر خداوند امير مومنان را براي فاطمه زهرا نميآفريد همتايي براي او در زمين يافت نميشد۴.*
-مژگان عباسلو
پينوشتها:
۱. حديثي از رسول خدا (ص): «ان الله عزوجل فطم ابتني فاطمه و ولدها و من احبهم من النار فلذلك سميت فاطمه»
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزاندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب فاطمه، فاطمه ناميده شد.
۲. «ياعلي ان الحق معك و الحق علي لسانك و في قلبك و بين عينيك». مفتاح النجاه،ص ۶۶
۳. يا ملائكتي وسكان سماواتي اعلمو اني ما خلقت سماء مبنيه و لا ارضا مدحيه و لا قمرا منيرا و لا شمسا مضيئه و لا فلكا يدور ولا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبه هولاء الخمسه
۴. حديثي از امام صادق عليه السلام. الكافي/ ج ۱/ص
* این آخری از زبان راحیل، فرشتهای که خطبهی عقد علی و زهرا علیهما سلام را خواند، نوشته شدهست.
راحیل، نام دختر کوچک من نیز هست.
اول ذیحجه راحیل خطبهی عقدی خواند و آب و تراب را مزدوج ساخت...
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن فاطمه! نگو كه كم صبرم. همه ندانند تو كه ميداني من هرگز عنان عقلم را به دست احساس نداده بودم، حتي همان وقت كه آن مرد به صورتم تف انداخت. اين بار هم اگر برادرم به اصرار مرا به در خانهتان نياورده بود، اگر پسرعمو با آن نگاه نافذ امانم را نگرفته بود، اگر با شنيدن نام تو دستم نلرزيده بود و پايم به ارتعاش نيامده بود، اگر ترس از دست دادن تو نبود فاطمه… اگر تو فاطمه نبودي فاطمه…۱
به برادرم گفتم: «بحث رودربايستي نيست باور كن. بحث تعارف هم نيست. بحث حجب و حياست و مقام استادي و شاگردي». خنديد:«اين شرم و حياي تو آخر كار دستت ميدهد». لب گزيدم. گفتم: «آخر من چه طور ميتوانم به مردي كه نه فقط حق پدري بر گردنم دارد كه بهترين معلم و راهنماي من بوده بگويم كه با دست خالي به خواستگاري دردانه دخترش آمده ام. خودت بگو اگر تو باشي قبول ميكني؟». دستهايش را به شانه ام گذاشت و لبخند زد: «اگر تو باشي قبول ميكنم». همان وقت قسمم داد كه با او مخالفت نكنم. همان وقت دستم را گرفت و در خانهي شما آورد تا تو را از پدرت بخواهم. خدا را شكر كه همسر پدرت ما را ديد و از قصدمان آگاه شد. گفت: «حقا كه شما مردها اصلا در اين امور سررشته نداريد. آخر همينطور كه نميشود راه بيفتيد دختر مردم را خواستگاري كنيد» و با دست اشاره كرد كه همانجا پشت در خانه بايستيم.
- اين كار را به من واگذار كنيد. خبرتان ميكنم.
بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه ديگران را واسطهي خواستنت كردم و خود با قامتي خميده از رنج انتظار پشت در ايستادم تا پدرت مرا نزد خود بخواند. همه ندانند تو كه ناديده شدت اشتياق مرا به خود، ميداني. آن روز هر كه نميدانست هم چهرهي آشفته از شرم مرا كه ديد به دگرگوني احوالم پي برد. عجيب آنكه همه يك سوال پرسيدند: «حالت خوبست علي؟». چه طور ميتوانستم آنها را از حال و روزم خبر كنم وقتي يكسره التهاب بودم تا تو لب باز كني فاطمه، تا تو يك كلمه بر زبان بياوري فاطمه، تا تو شوق حيات را به يك «آري» در جان خستهي من تفويض كني فاطمه. كدام مردي است كه نخواهد چنين انتظار شيريني را تجربه كند؟
بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه خوشبختي دخترش را آرزو نكند؟ آنهم دختري چون تو كه عزيزكردهي مني و تنها يادگار همسر محبوبم. اگر ايمان نداشتم كه تو با علي خوشبخت ميشوي حتي اجازه نميدادم در اين باره با من صحبت كند. از مدتها قبل ميدانستم كه يك روز به خواستگاري تو خواهد آمد. از آشفتگي و پريشانياش در حضور تو دانسته بودم كه او را چيزي با تو در ميانست و جرات بازگويي ندارد. بر من خرده نگير فاطمه! سرزنشم نكن كه خود حاجتش را بر زبان آوردم. او را آن زمان كه طفلي بيش نبود نزد خود آوردم. از همان وقت مسووليت نگهداري و تربيتش را بر عهده گرفتم. من او را بهتر از خودش ميشناسم. ميدانستم اگر در بيان مقصود يارياش نكنم، شرم حضور مانع از شرح اشتياقش خواهد شد. نميتوانستم علي را به آن حال ببينم. ببين چقدر اين مرد محجوب است كه مدتها پشت در خانه ايستاد بود و دم نميزد. گفتم: «در را به روي مهمان عزيز من باز كنيد». مادر خواندهات خنديد: «رسول محبوب من! از كجا ميدانيد پشت در كيست كه اينطور با مهرباني خطابش ميكنيد؟». در را خود گشودم: «عزيزترين پسرعموي عالم را اينطور سرپا نگه داشته اي؟ بيا تو علي جان. از صبح انتظار آمدنت را ميكشيدم». بر افروخته بود و دانههاي درشت عرق بر سر و رويش نشسته بود. خواست دستم را ببوسد كه در آغوش كشيدمش و پيشاني اش را بوسيدم. سر به زير روبرويم زانو زد. سكوتش آزار دهنده بود. گفتم: «هر وقت تو را نگاه ميكنم روحم تازه ميشود به همانقدر كه وقتي به فاطمه نگاه ميكنم». يك باره سر بلند كرد حيران و گلگون. چشم كه در چشمانش انداختم حياي محض ديدم و عشق. قاعدتا حرفهاي محبت آميز من مي بايست او را آرام كند و از شرم بي حدش بكاهد تا آسوده تر با من سخن بگويد اما چنين نشد. هرچه من بيشتر از مهرم به او سخن ميگفتم او بيشتر در بيان آنچه ميخواست حيا ميكرد. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه رنج فرزندش را ببيند و تاب بياورد؟ رنج علي بر من گران است. همينست كه دست بر شانهاش گذاشتم و چشم در چشمش انداختم: «از آنچه بر دلت سنگيني ميكند با من حرف بزن علي». لب گزيد و باز چيزي نگفت. گفتم:«خوش ندارم تو را اينطور مغموم ببينم». سر را بيشتر فرو انداخت. گفتم: «تو به قصد حاجتي به در خانهي من آمدي. اين را همسرم ميگفت. آماده ام كه بشنوم». هيچ وقت نديده بودم صداي علي بلرزد جز آن وقت كه با خدا راز و نياز ميكرد اما آن روز صدايش ميلرزيد. گفت: «شما نه فقط معلم من كه پدر منيد. شما حق پدري را بر من تمام كرده ايد اما خواسته اي كه من دارم…». به سرعت گفتم: «خودت خوب ميداني كه چقدر عزيزي علي. هر خواسته اي داشته باشي نزد من رواست». سر بر نداشت. به سرعت پاسخ داد: «حتي اگر پارهي تن شما باشد؟»
سر بر نداشت و نديد كه به تمامي لبخند زدم و دستهايم را به شكر بلند كردم. بر من خرده نگير فاطمه! كدام پدري است كه آرزوي داشتن دامادي خوب و صالح نداشته باشد؟
بر من خرده نگير فاطمه! ميدانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت با رويي گشاده گفت: «همان زره خوبست. حاضري همان را كابين فاطمه قرار دهي؟» از اينهمه بزرگواري و جوانمردي زار ميگريست. ميدانم آن روز هركه جاي من بود وقتي پدرت پرسيد: «چيزي با خود داري كه مهر فاطمه باشد؟» از شرم تنگدستي به سرعت ميگريخت من اما خجلت زده بر جاي ماندم. سرزنشم نكن فاطمه! من هرگز به استغناي روح تو شك نداشتم. من هرگز نترسيده بودم از اينكه تو خواستهاي داشته باشي كه در توان من نباشد. اگر ايمان نداشتم به بي نيازي و بي اعتنايي ات در امور دنيا، در پاسخ پدرت نمي گفتم: «همهي دارايي من اين شمشير و زره است و آن شتر» اما به من حق بده! تو فاطمه اي! همه ي خصايل نيكويي كه براي زنان عالم متصور است با تو معنا ميشود. حجاب يعني آنچه تو رعايت ميكني. حيا يعني آن كه در رفتار و گفتار تو موج ميزند. زيبايي يعني آنچه در وجود تو متجلي است. به من حق بده كه در پاسخ پدرت اشك بريزم: «هيچ مهري از مال دنيا با شان فاطمه برابري نميكند و من كه حتي مالي ندارم تا مهر فاطمه قرار دهم». سرزنشم نكن فاطمه! دق ميكردم اگر اين جمله را نميگفتم تا به قدر ذرهاي شان تو رعايت شود. پدرت لبخند زد و سر به گوشم گذاشت: «آن زره را بفروش علي جان تا زودتر زندگي تان ساماني بگيرد». زره را فروختم اما صحابي پول و زره را هردو به من بازگرداند. گفت:«اين حبه ازدواج شما باشد. در عوض به رسول خدا بگو برايم دعا کند» و پدرت دعايش کرد. همهي شهر فهيده بودند كه من و تو قرارست ازدواج كنيم. شصت و سه درهم صحابی را به بازار بردم و يك پيراهن سفيد، يك عبا، يك حوله، يك مقنعه، چهار بالش، يك حصير، يك آسياي دستي، يك كاسهي مسي، يك پرده، يك كوزه، يك طشت، يك مشك آب و يك سبوي گلي خريدم تا با آنها زندگي خود را با محبوبهام آغاز كنم. بر من خرده نگير فاطمه! ميدانم كه سليقهي تو را ندارم، ميدانم كه اگر تو به جاي من بودي بهتر از اينها را ميخريدي اما بعدها هم نديدم كه بخواهي با مردان حتي من باب خريد همصحبتي داشته باشي. همين بود كه وقتي پدرت پرسيد: «بهترين چيز براي يك زن چيست؟» و همه از جمله من در پاسخ درمانديم تو پاسخ دادي: « كه نه او مردي را ببيند و نه مردي او را». سخنت به خنكاي آب كوثر بود وقتي پيغامت را به پدرت دادم تبسم كرد: «حقا كه فاطمه دختر منست». بر من خرده نگير كه نگذاشتم از همان روز اول ازدواج به كارهاي خانه بپردازي. آخر تو فاطمهاي. حيف نازكاي تن توست كه در سختي فرسوده شود. خانه كه آماده شد جرات كردم تا براي لحظهاي به چهرهي گلگون و محجوبت نگاه كنم. تو برخاستي تا دستهاي رنگين از حناي ازدواج را بشويي. گندم كه در آسيا ريختي اشك در چشمهايم حلقه زد. كنارت نشستم و دسته هاي آسيا را گرفتم. گفتم: «در اين زندگي به تو سخت خواهد گذشت فاطمه». لبخند شرمگينت حلاوت بهشت را به يادم آورد: «با تو سختي ها آسان خواهد بود». سرزنشم نكن كه گريه ميكنم. اين اشك شوق است. اشك شكر است. كدام مردياست كه همسري چون تو داشته باشد و خدا را شاكر نباشد؟
شرم اگر نبود من چه طور آن حجم عظيم عشق را تاب ميآوردم؟ حيا اگر نبود تو چه طور آنهمه اشتياق را پنهان ميكردي؟ بر تو خرده نميگيرم علي جان. از تو جز اين هم انتظار نميرفت. حق هميشه با توست همچنانكه تو نيز هميشه بر حقي و حق دنباله روي توست۲. وقتي رسول و پدر محبوبم مرا صدا كرد و گفت: «فاطمه جان! تو به اين وصلت راضي هستي؟» تپشهاي قلبم را نميشنيدي كه بر ديواره ها ميكوفت. شرم گونه هاي گلگونم را نميديدي كه در عشق ميسوخت. آهسته گفتم: «من راضي ام به رضاي خدا و شما پدر». گفت: «از آنچه مهرت قرار داده ام چه؟». گفتم: «شفاعت دوستداران پدرم را هم به آن اضافه ميكنيد؟». پدر تبسم كرد. دنيا روشن شد. به تو نگاه كرد و سر تكان داد. تو سر به زير افكندي و گفتي: «تو جان بخواه فاطمه».
شوق همراهي با تو اگر نبود من چه طور دوري از پدر بزرگوارم را تاب مياوردم علي؟ اگر قرار نبود كه تو همراز و همسر من باشي و اگر قرار نبود كه من همدل و همدم تو باشم هرگز تن به ازدواج نميدادم. بر شما خرده نميگيرم پدر. آن روز كه مرا به حضور خواستيد و خطاب به علي گفتيد: «علي جان ميخواهي فاطمه را به تو بسپرم؟». من پيش پاي شما نشسته بودم گلگون از شرم كه علي لبخند زد: «با همهي ميل و اشتياقم». گفتيد:«پس مراسم مختصري بگير و همسرت را به خانه ببر». من بي اختيار و بي صدا گريستم. دوري از شما در باورم نميگنجيد. هرچند كه خانهي حارثه بن نعمان بسيار به خانه پدري نزديك بود و ما قرار بود آنجا زندگيكنيم. خانه كه آماده شد دست مرا گرفتيد و در دستهاي علي گذاشتيد. با چشماني خيس از اشك به پارهيتنتان نگريستيد و گفتيد: «فاطمه جان! خوب شوهري برايت برگزيدهام. قدرش را بدان. مبادا از او نافرماني كني». بعد به سوي علي چرخيديد. دست بر شانهاش كوفتيد و گفتيد: «علي جان! همسرت خوب همسري است. با او به نيكي رفتار كن كه من از شادي او شاد ميشوم و از اندوهش اندوهگين». سر خم كرديم و دستتان را بوسيديم. بر من خرده نگيريد. سرزنشم نکنيد که گريه می کنم. اين اشک نه از سر اندوه است که اشک شوق است. کدام زنی است که همسری و هم شانی تو را آرزو نکند علی و کدام دختری است که به داشتن پدری چون شما افتخار نکند پدر؟
چند صد سال از آخرين ديدار من با زمين ميگذشت. من زمين را بسيار دوست ميدارم نه بدان سبب كه زيبايي اش بهشت را در خاطرم زنده ميكند، كه ميعادگاه من با بندگان خوب خدا بوده است. بندگاني كه نزد خداوند مقرب ترينند و عزيز ترين. در مقام تسبيح ايستاده بودم كه به رفتن امر شدم. در رد و قبول مردد نبودم كه سرشت من همه به ارادهي الهي عمل ميكند. سوال كردم: «اين همان وصلتي است كه از عهد آدم بدان بشارت شده بود؟». جواب شنيدم كه «همانست». من راحيل، به همراه صرصاييل و جبرائيل در بيت المعمور فرود آمديم و همه را گواه گرفتيم تا شاهد خطبهي عقدي باشند كه بين علي مرتضي و فاطمه زهرا – دو ركن اصلي از پنج ركن خلقت ۳ – خوانده ميشد. به راستي كه اگر خداوند امير مومنان را براي فاطمه زهرا نميآفريد همتايي براي او در زمين يافت نميشد۴.*
-مژگان عباسلو
پينوشتها:
۱. حديثي از رسول خدا (ص): «ان الله عزوجل فطم ابتني فاطمه و ولدها و من احبهم من النار فلذلك سميت فاطمه»
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزاندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدين سبب فاطمه، فاطمه ناميده شد.
۲. «ياعلي ان الحق معك و الحق علي لسانك و في قلبك و بين عينيك». مفتاح النجاه،ص ۶۶
۳. يا ملائكتي وسكان سماواتي اعلمو اني ما خلقت سماء مبنيه و لا ارضا مدحيه و لا قمرا منيرا و لا شمسا مضيئه و لا فلكا يدور ولا بحرا يجري و لا فلكا يسري الا في محبه هولاء الخمسه
۴. حديثي از امام صادق عليه السلام. الكافي/ ج ۱/ص
* این آخری از زبان راحیل، فرشتهای که خطبهی عقد علی و زهرا علیهما سلام را خواند، نوشته شدهست.
راحیل، نام دختر کوچک من نیز هست.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط