تک بیت
کی عاشق از درد جدایی در امان بودهست؟
باران به استقبال مرگ خویش میآید!
-مژگان عباسلو
کی عاشق از درد جدایی در امان بودهست؟
باران به استقبال مرگ خویش میآید!
-مژگان عباسلو
بیرون
جنگ خاموشی و فراموشیست.
با من
درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی میگویم
که نداشتم،
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی.
بیرون
آدم میکشند...
-مژگان عباسلو
مي گويد: «سرطان گرفته ام آرزو!»
سر تكان مي دهم.
- احمق نشو! حالا انگار چه شده…
لب مي گزد و با درماندگي به دورها خيره مي شود.
شانه بالا مي اندازم.
- البته عشق از سرطان هم بدتر است.
با بغض مي گويد :«به خدا من تقصيري ندارم آرزو. به خدا اصلا دنبال عشق
ديگري نبودم. نمي دانم چه طور يكباره سر راهم قرار گرفت. باور كن آرزو…»
دستم را در هوا تكان مي دهم و مي گويم: «حالا چرا اينهمه زنجه موره مي
كني؟ كاري است كه شده. ظرفي است كه شكسته. حالا مي خواهي چه كني؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند.
- اگر ديگر نخواهي ام چه؟ اگر فكر كني بي وفايي كرده ام… اگر…
انگشتم را در هوا تكان مي دهم.
- نشد! تو عاشق شده اي. پس بايد قيد آرزو را بزني. نمي شود كه هم خدا را بخواهي و هم خرما را.
نگاه جستجوگرش را به اطراف مي اندازد. مي گويد: «مهراوه كجاست؟»
مي خندم.
- الان از سر پيچ خيابان مي رسد.
و چشمكي مي زنم.
- انگار بدجوري گلويت گير كرده. ديگر اين ادا و اصول چيه كه از خودت در مي آري آخه؟
نگاهش مي كند و اشك در چشمهايش جمع مي شود. زير لب مي گويد: «هميشه تو را
به همين هيأت تصور مي كردم آرزو، به همين زيبايي، به همين لطافت…».
از جا بلند مي شود. چند قدم كه به سويش مي رود وا مي ماند.
- اما چشمهاي آرزوي من آنقدر سياه است كه مي ترسم در شب چشمش گم شوم و ظلمت گيسوانش هزار دل را در پيچ و خمش گمراه مي سازد…
به سرعت به سويش مي دوم و كنارش مي ايستم. سر در گوشش مي گذارم و مي گويم:
«اين مزخرفات چيه كه مي گي؟ خوب نگاهش كن! اين ابروان كماني و كمرنگ، اين
چشمهاي درشت روشن، اين صورت معصوم و دلفريب… واقعاً كه بي سليقه اي محمد.
اين پيكره اي كه من مي بينم از آرزويت هزار برابر زيباتر است. با او خوش
باش و زندگيت را بكن مرد.»
دختر نزديك ما مي ايستد و لبخند مي زند.
نزدیکش مي روم. بال چادرش را كناري مي زنم و زير گوشش مي گويم: « من خوب پخته امش دختر. آبرويم را نبري ها!»
به محمد نگاه مي كنم كه بي اختيار نامش را زمزمه مي كند: «مهراوهي من!»
***
مهراوه سر بر مي گرداند و لبخند مي زند. در چشمهاي درشت و سياهش عشق موج مي زند. منتظر است تا كلامي بگويد.
- صدايت كردم تا حضورت را باور كنم.
كنار مي ايستم و نگاهشان مي كنم.
مهراوه دست حنا بسته و ظريفش را در دستهاي بزرگش مي گذارد و با شرم مي گويد: «حالا باور مي كني؟»
دست نو عروسش را با مهر مي فشارد و مي خندد: «باور مي كنم مهراوهي من.»
از دور گرد و خاكي به چشم مي خورد.
مي گويم: «انگار سواري به اين سو مي آيد.»
مهراوه سر از سينه اش بر مي دارد و به درون خيمه مي دود.
مادر كنارش مي ايستد و دست را سايه بان چشم مي كند. زير گوش مهراوه مي گويم: «من احساس خوبي نسبت به اين سوار ندارم. حواست باشد…»
با نگراني به چهرهي وهب نگاه مي كند كه به سمت سوار مي دود.
***
كنار هم مي نشينند. لب كه باز مي كند مي گويم: «عاقل باش محمد. حالا چه لزومي دارد او بداند كه تو آرزويي داشتي؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند. به سرعت مي گويم: «خوب نگاهش كن. كركهاي
صورتش را ببين كه زير نور آفتاب مي درخشند. مژگان برگشته اش را ببين و
سرخي گونه هايش را. مثل گلي نو شكفته مي ماند. حالا جان من خودت بگو دلت
مي آيد به خاطر آرزو از او دست برداري؟»
مهراوه يك ابرويش را بالا مي برد و با تعجب نگاهمان مي كند. سرفه اي مي كنم و مي غرم: «حوصله اش را سر مي بري محمد. بجنب پسر.»
لب باز مي كند.
- من… بايد … چيزي را به تو بگويم مهراوه.
مهراوه يكبري نگاهمان مي كند.
- خب؟
- من…
ميان كلامش مي پرم: « دوستت دارم.»
مي گويد: «من دوستت دارم مهراوه»
و سر به زير مي اندازد. مهراوه لب مي گزد و چشم مي بندد. آهسته مي گويد: «من هم.»
نفس عميقي مي كشم و لبخند مي زنم كه دست دراز مي كند و دست مهراوه را مي چسبد.
- اما… من آرزويي داشتم كه…
ابروي مهراوه باز بالا مي رود. با تعجب مي گويد: «آرزو؟»
با حرص از كنارشان بلند مي شوم.
- اي زن ذليل بدبخت. آخر تاب نياوردي حرفي نزني. اميدوارم جاي من هم خدمتت برسد.
- معشوقت بود؟
لب مي گزد و با چشمهاي ملتمس به مهراوه نگاه مي كند.
- معبودم بود. محبوبم بود. همهي زندگيم شده بود.
رنگ از رخسار مهراوه مي رود. اشك در چشمانش حلقه مي زند. با تأسف سر تكان مي دهم.
- دختر مردم را كشتي راحت شدي؟
مي كوشد دستش را از دستهاي او خارج سازد. محكمتر دست مهراوه را مي فشارد. با لحني ملتمس مي گويد: «مهراوه! به من رحم كن.»
دستهايم را زير بغل مي زنم و پوزخند زنان مي گويم: «چقدر هم تو قابل ترحمي! من جاي او باشم خوب از خجالتت در مي آيم.»
لبهاي مهراوه به زحمت باز مي شوند. با صدايي ضعيف مي گويد: «من مي شناسمش؟»
***
سر تكان مي دهد و مي گويد: «آري مي شناسيش.»
مهراوه با چشمهايي گشاده نگاهش مي كند. دوباره مي پرسد: «من اين سوار را
مي شناسم؟» و باز همان جواب را مي شنود. مادر به ميانشان مي آيد. دست
استخواني اش را بر سينه فرزند مي گذارد.
- مي داني كه براي چه آمده فرزند. تعلل جايز نيست.
مهراوه با تعجب به مردش نگاه مي كند كه لباس مي پوشد. مادر از درون صندوق
سلاح پيچيده در پارچه را بيرون مي كشد. به چشمهاي متعجب مهراوه نگاه مي
كنم و مي گويم: «مي خواهد همراه سوار برود.»
- كجا؟ كجا مي روي وهب؟
مي دود و دامن لباسش را چنگ مي زند. باد در گيسوان سياه و مواجش مي وزد.
مطمئنم كه عطر سكر آورش به مشام وهب رسيده زيرا برای لحظه ای از حرکت مي
ايستد. خم مي شود و نوعروسش را از زمين بلند مي كند.
- بايد بروم
اشك از چشمان مهراوه مي جوشد.
- چه اجباري است در اين رفتن وهب؟
با چشمهايي ملتمس نگاهش مي كند. پوزخند مي زنم و زير گوش مهراوه مي گويم:
«ببينم ميتواني مردت را از رفتن بازداري. اگر به جنگ برود هيچگاه زنده بر
نميگردد.»
- گريه نكن مهراوهي من. به خدا گريه ات تنها كار مرا سخت تر مي كند.
مي غرم: «حرفهايش را يادش رفته. همان سخنان شيريني را كه براي نرم كردن دلت به زبان مي آورد. وعده و وعيدهايش را.»
- مگر نمي گفتي مرا دوست داري؟ مگر نمي خواستي خوشبختم كني؟ پس آرزوهايمان….
وهب شانه هاي مهراوه را مي گيرد.
- حالا آرزوي بهتري دارم مهراوه من. خوشبختي هر دو جهان ما در گرو ياري اوست.
مادر دستهاي مهراوه را مي گيرد و رو به وهب مي كند.
- پسر رسول خدا منتظر است. مهراوه هم رضايت مي دهد.
با حيرت، كف دست را به پيشاني ام مي كوبم.
وهب كه از خيمه بيرون مي رود مادر از كمر دو تا مي شود و دست بر دهان مي فشارد تا هق هقش به گوش فرزند نرسد.
مي غرم: «مادر هم مادرهاي آخر الزمان. به تو هم مي گويند مادر؟ دستي دستي پسرت را به كام مرگ روانه مي كني؟»
***
صدايش مي لرزد.
- مهراوه! مي دانم كه خودخواهي است اگر بخواهم كه با آرزو كنار بيايي اما….
با ديدن برق حسادت و خشم در چشمهاي مهراوه حرفش را نيمه كاره مي گذارد و آه مي كشد.
مي گويم: «بالاخره كار خودت را كردي. حالا تو بمان و آن آرزوي چشم سياه دست نيافتني ات.»
لب كه باز مي كند پوزخند مي زنم: «از رو هم نمي روي. فكر نمي كني به اندازهي كافي گند زده اي؟»
- مهراوهي من! انتظار ندارم كه با من همدردي كني يا همراهي…
پاسخ مهراوه مثل آب آتشم را خنك كرد.
- انتظار داري شادي كنم يا بخندم از فهميدنش؟
سر تكان مي دهد و لب فرو مي بندد.
-چرا زودتر نگفتي؟ چرا حالا؟
دستهايم را باز مي كنم و شانه بالا مي اندازم: «دِ منم همينو بهش ميگم!» و
رو به محمد مي كنم: «بگو ديگه! جواب خانوم رو بده! نشنيدي؟»
با دستمالي پيشاني اش را از عرق پاك مي كند. من من كنان مي گويد: « اگر مي گفتم باز هم مرا دوست داشتي؟»
به سرعت كنار مهراوه مي نشينم. مي گويم: «رو در بايستي نكني ها! حرف دلت را بزن! بگو كه نداشتي. بگو تا حالش گرفته شود! عوض من هم بزن توی برجکش پسرهی مغز خرخورده رو».
- دارم.
آتش مي گيرم. با حرص پا بر زمين مي كوبم و مي گويم: «جداً كه شما دخترا چقدر ساده و ابلهيد!»
نگاهش مي كنم. انگار جان تازه اي گرفته است. با جرأت بيشتري به مهراوه نگاه مي كند و مي گويد: «آرزو را چه؟»
با كلافگي به لبهاي مهراوه نگاه مي كنم. مي غرم: «به جان خودم اينبار اگر زر مفت بزني من مي دانم و تو! كدام زني رقيب عشقي اش را دوست دارد كه تو
دومي اش باشي؟!»
چند بار لب باز مي كند اما حرفي نمي زند. كفرم بالا مي آيد. سعي مي كنم
قضيه را خوب حاليش كنم. با لحني آرام و شمرده مي گويم: «ببين مهراوه جان.
اصولاً به مرد جماعت نبايد اعتماد كني. اينكه الان موضوع به اين مهمي را
از تو پنهان كرده بعدها هم ممكن است همين كار را بكند. تازه آرزويش هم كه
خدا نصيب نكند… حالا بالا غيرتاً يك جواب دندان شكن بهش بده تا اين آرزو
گورش را گم كند و شما هم به خوبي و خوشي برويد سر خانه زندگيتان.»
لبهاي به هم فشرده اش را بالاخره از هم مي گشايد.
- چون آرزوي توست دوستش دارم.
بي اختيار از دهانم مي پرد: «اي خاك بر سرت!»
***
وهب با چشماني از عشق شعله ور نگاهش مي كند.
- حالا آرزويي جز شهادت ندارم.
مهراوه اشك ريزان به پاي وهب مي آويزد.
-پس مرا هم در آرزويت شريك كن.
وهب به سوار كه با وقار و متانت دورتر منتظر اوست مي نگرد.
- مهراوه! من تاب ندارم يك مو از سرت كم شود چه طور از من مي خواهي همراه ببرمت؟
- پس مرا نمي خواهي وهب و گر نه تاب نداشتي بي من بروي. ديگر اصرار نمي كنم. برو وهب. خدا به همراهت.
رو مي گرداند و به سمت خيمه مي رود.
وهب به سوار مي پيوندد. جرأت ندارم نزديكشان بروم. لهله میزنم برای کنارشان ایستادن تا آتش درونم را اندکی سرد کنم اما مي ترسم از نوری که از سوار ساطع است. سر در گوش هم نجوا مي كنند. مادر با شادي به فرزند نگاه مي كند كه
شانه سوار را مي بوسد و باز مي گردد.
- كجاوه را حاضر مي كنم مادر. به مهراوه بگو آماده شود.
با حرص مي گويم: «خودت را كه به كشتن مي دهي هيچ، به خانواده ات هم رحم نمي كني؟»
***
با بغض مي گويد: «سرطان گرفته ام مهراوه!»
مي گويم: «به جهنم! حقته!»
مهراوه با لبخند نگاهش مي كند.
- اگر اين طور است پس من هم مي خواهم سرطان بگيرم.
به سوي مهراوه مي چرخد و با شرم مي گويد: «با من مي ماني مهراوه؟ حتي با اينكه مي داني آرزو دارم…»
مهراوه انگشت به لبش مي گذارد.
- از نگاهم پاسخت را نمي خواني؟
***
- با تو مي مانم وهب!
وهب ناله مي كند. دهان كه باز مي كند خون فواره مي زند.
- نه مهراوه. برو. به خاطر خدا برو. اين حراميان زن و كودك نمي شناسند.
مهراوه با بال چادر پيكر محبوبش را مي پوشاند و سر بر سينه اش هق هق مي كند.
- نمي روم وهب. پس بيهوده قسمم نده.
وهب به زحمت چشم مي گشايد.
- دوستت دارم مهراوه ء من.
مهراوه در ميان سيل اشك مي خندد: « دنيا پس از تو نباشد.»
وهب لبخند ميزند و چشمهايش بر صورت محبوبه اش باز مي ماند. ضجه مهراوه صحراي كربلا را مي لرزاند.
به اطراف نگاه مي كنم.
- يك نفر این ضعیفه را ساكت كند.
زير گوشش مي گويم: «وهب مرده. مي فهمي مهراوه؟ مرده و ديگر زنده نمي شود.
زود باش جانت را بردار و فرار كن. الان است كه با يك تير از پا درت
بياورند. مي شنوي دختر؟»
مادر به سوي معركه مي دود. با خشم به سويش مي دوم.
- چه مادر شوهري هستي تو؟ عروست را مي كشند. زود باش يك كاري بكن.
ضجه مهراوه ديگر به گوش نمي رسد. مادر وا مي ماند. سر تكان مي دهم. احساسي ناشناخته در وجودم چنگ مي اندازد.
- خيلي دير شده است.
***
مي پرسد: «تو آرزويي نداري مهراوه؟»
- فقط يكي! دیگر بي من آرزويي نكني.
هر دو مي خندند. با حرص مي گويم: «هر هر! يخ كنيد!»
فكر مي كنم: «اينجا ديگر جاي من نيست». سر به شانه هم رهايشان مي كنم و به
راه مي افتم. كنار زن و مردي كه با هم دعوا مي كنند مي نشينم. مرد با خشم
دستهايش را روي هم مي كوبد:« آسيه! چرا با من لجبازي مي كني؟»
به تأييد سر تكان مي دهم: «اي ولله! خوشم اومد. زن بايد مطيع شوهرش باشه.»
به سوي من مي چرخد و با ابرواني درهم مي گويد: «ببخشيد، جنابعالي؟»
زن به سرعت كيفش را بر مي دارد و بلند مي شود: «مردم چه فضول شده اند.»
مرد زير بازوي زن را مي گيرد.
- برويم خانوم!
-مژگان عباسلو/ بازنویسی بهمن 88


در پاسخت
کتاب
بسته میشود،
مداد
آرام میگیرد،
و من
خاموش ...
بوسههایت
زبانی جهانیست.
-مژگان عباسلو
در جایجای خاکِ تنم ردِ پای توست
گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا
-مژگان عباسلو
برگیم که از شاخه هر فصل نیفتاده
حتا اگر افتاده در اصل نیفتاده!
ما برکهی مغروریم، مَه باشد و مِه باشد
در طالع ما عکسی از وصل نیفتاده
سررشتهی وصل ما در دست خداوند است
آنجا گره کوری از فصل نیفتاده
پیرانهسران از ما، از درد چه میدانند؟
از دردِ نفهمیدن، از نسلِ نیفتاده
نسلی که شبیه برگ بارانِ بلا دیدهست
افتاده اگر از اسب، از اصل نیفتاده
-مژگان عباسلو