I...
چقدر دردناک است
برای آدمی
که زخمهایش را
حتا از آینه پنهان کردهاست
در وصف خود بگوید:
- مژگان عباسلو
هیس.

میبوسمت
چه فرق میکند
پشت گوشی
یا پشت گوشت
پرنده
روی سیم هم
پرنده است!
-مژگان عباسلو
میخواه....
با هم
شبیه کفشها
همراه...
یعنی چه فرقی میکند
با من بیاید راه،
یا با من نیاید، راه ...
-مژگان عباسلو
جای بدرقه
پیش از آنکه در خودم غرق شوم
برم گردان؛
هیچکس
برای قایقی که واژگون شدهست
دست تکان نمیدهد.
-مژگان عباسلو
رودم، جنونِ دورشدن دارم! (غزل)
رودم، کویر در هیجانم چیست؟
دریا کجاست؟ دلنگرانم چیست؟
آنجا که میدوم همهی عمرم
خود را به ساحلش برسانم چیست؟
حتا نشد بایستم و یک بار
از خود بپرسم این که من آنم چیست؟!
بس نیست هرچه خورده سرم بر سنگ؟
دردم که باز در غلَیانم چیست؟
***
رودم، جنون ِ دورشدن دارم!
پایان راه گرچه ندانم چیست
شاید خدا کمی به خودش آمد
پرسید از خودش: جریانم چیست؟
-مژگان عباسلو
دو شعر

به من آموخت
آنکه خنجر در دست ندارد
هنوز به مدرسه نرفتهاست
و آنکه دروغ نمیگوید
لال به دنیا آمدهاست.
او زیاد درس خواندهبود
و خوب حرف میزد.
***
تقویمها اصرار دارند
فردا که بیاید،
درست میشود.
من چطور به تقویمها بفهمانم
او رفته است
و فردا
آدمبرفی نیست
که درست شود.
-مژگان عباسلو/ از مجموعهی در دست انتشار "بگذار تو را او بنامم"
On Our Way to The US
خدا نکنه دخترا نخوان ازشون عکس بگیری:

باید چارچنگولی نگهشون دارین، هزار جور شکلک دربیارین یا اینجوری قلقلکشون بدین تا بالاخره یه عکس چپ اندر قیچی ازشون بگیرین:

بعضی وقتام مجبورید جورای دیگه باج بدید، مثلا خوراکی بخرید، البته چارچنگولی نگه داشتن هم نباس فراموش شه:
خدا نکنه دخترا بخوان ازشون عکس بگیری:
ژستو داشته باشین، البته پشت سر ِ صاحاب ژست رو هم داشته باشید. این قسم "لگن"ها که معرف حضورتون هست:

صد البته بعضی وقتا دهن این خارجکی ها هم از ژستای دختر ما وا می مونه:
و بعضی مواقع، دهن خود ما هم ایضا!
«از لبِ برکهها»

دو شعر بخوانید از این مجموعه:

پنجگانه
اول.
امروز افتخار داشتم در کنار دوستان شاعر توانمند و خوبم سرکار خانمها سودابه امینی دارندهی کتاب "سیب حوا" و وبلاگ "سکوت سرمهای"، شراره کامرانی دارندهی کتاب "خاطرات بیتاویل" و وبلاگ خانه و فریبا یوسفی دارندهی کتاب و وبلاگ "حالا تو" به عنوان یکی از برگزیدگان چهارمین جایزهی دوسالانهی پروین اعتصامی قرار بگیرم. شادم.
دوم.
چند شعر بخوانید:
.سرکار خانم سودابه امینی، برگزیدهی شعر نو:
هزار و یک شب من آن زنی ست
که قصه های خویش را
در آسمان مرد کاغذی
غروب می کند.
***
زمين پر از بهانه ي بهار بود
شكوفه در رگ درخت
در انتظار بود
پرنده از "تو" گفت
و ناگهان
گل از گل زمين شكفت!
.سرکار خانم شراره کامرانی، برگزیدهی شعر نو:
هنوز
"ترکی"هایی که با هم میخواندیم
مرا زخم میزنند...
من به زبان مادری
عاشقت بودم،
تو
ترانههایی به زبان بیگانه گوش میکردی.
***
در این هفت سین مختصر
گندم می کارم
آن قدر که تمام سال از سفره
نان
درو کنیم.
.سرکار خانم فریبا یوسفی، برگزیدهی شعر سنتی:
نه خوابم میبرد نه میبرد مرگم به بیداری
به این حال معلق تا کیام بیدار میداری
فقط یک پنجره کافیست تا خورشید برگردد
به این شبهای سیمانی و ساعتهای دیواری
هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی هوا! گاهی،
نفس بفرست! مُردم آه! از این آهِ تکراری
برایم چشمگی کن تشنگی را از لبم بردار
بجوش آنگاه شعری باش ــ رودی جاودانجاری ــ
نه تقویم و نه تاریخ و ... زمان یک برگ یک برگ است
زمین یک فصل یک فصل است با آیندۀ تاری ...
که خواهد برد با هر فصل ما را رو به خواب مرگ
که خواهد برد با هر مرگ ما را رو به بیداری
.مژگان عباسلو، برگزیدهی شعر سنتی:
موج میداند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
در امان کی بودهایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی میکند باز ِ کبوتر خورده را
مرگ از روز ازل با عاشقان همکاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
خون دلها خوردهام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر میدهندش جام دیگر خورده را
شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایهاش
میکند مشغول خود، هرکس به من برخورده را
چهارم.
تا امروز دو سیمکارت همراه اول و ایرانسل داشتم که البته این روزها بیشتر اولی همراهم بود. به برکت مهاجرت، هر دو را فردا صبح واگذار خواهم کرد. دوستان منت میگذارند بر بنده و بندهخدای خریدار که دیگر با آن دو شماره تماس نمیگیرند.
پنجم.
- بهار پشت در است.
به گوش پنجره
آرام
نسیم گفت و گذشت...
عید نیامده بر همه مبارک.
-مژگان عباسلو، اسفند 89
با روسری صورتی و چادر سیاه، شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری!

"شاید مرا دوباره به خاطر بیاوری" برندهی جایزهی پروین اعتصامی در سال 89 شد.
دو شعر بخوانید از این مجموعه غزل
سفر، بهانهی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست
نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچکهاست
زنی که اشک نریزد قبول کن زن نیست
شب است بی تو در این کوچههای بارانی
نه! پلک پنجرهای در تب پریدن نیست
خبر رسیده که جای تو راحتست آنجا
قرار نیست خبرها همیشه... اصلا نیست
زنی که فال مرا میگرفت امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن.... .
***
او خواست که هر شمع جگرسوخته باشد
دنیا پُر ِ پروانهی پرسوخته باشد
تا سرو سترون شود و باغ بماند
او خواست دل سنگ تبر سوخته باشد
جانسوزترین حادثه شد تا بنویسند:
جان، خانهی عشق است اگر سوخته باشد
عمریست که خاکسترمان میکند و باز
ققنوس شدن حسرت هر سوخته باشد
بیهوده نمیمیرم اگر مردن ما نیز
زیر سر این عشق پدرسوخته باشد.
زمان برگزاری مراسم:
16 اسفند، ساعت 4 تا 6 بعداز ظهر
مکان:
تالار وحدت تهران.
حضور برای عموم علاقمندان آزاد است.
-مژگان عباسلو
دور نیست (غزل)
پا خورده، زخم و زیلی و گرد و غباردار
یک عمر مثل قالی ِ نقش و نگاردار
افتادهاست این طرفت بیشمار سر
برپا شدهاست آن طرفت بیشمار دار
گاهی دچار شورش خَلقی خداپرست
گاهی اسیر شهوت ضحاک ماردار
آبستن حوادث بسیار بودهای
غمگین و شاد مثل زنانی که باردار...
هرچند پیر و پیرتر از پیر میشوی
در آرزوی دیدن اسبی سواردار،
اندوهگین مباش! تو هم سبز میشوی
وقتی بهار بگذرد از سیمخاردار
تا آن زمان، زمین ِ سترون! صبور باش
ما را برای آمدنش بردبار دار.
-مژگان عباسلو
تک بیت
کی عاشق از درد جدایی در امان بودهست؟
باران به استقبال مرگ خویش میآید!
-مژگان عباسلو
بیرون
بیرون
جنگ خاموشی و فراموشیست.
با من
درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی میگویم
که نداشتم،
تو از سفرهایی بگو
که نرفتی.
بیرون
آدم میکشند...
-مژگان عباسلو
سرطانِ عشق (داستان کوتاه)
مي گويد: «سرطان گرفته ام آرزو!»
سر تكان مي دهم.
- احمق نشو! حالا انگار چه شده…
لب مي گزد و با درماندگي به دورها خيره مي شود.
شانه بالا مي اندازم.
- البته عشق از سرطان هم بدتر است.
با بغض مي گويد :«به خدا من تقصيري ندارم آرزو. به خدا اصلا دنبال عشق
ديگري نبودم. نمي دانم چه طور يكباره سر راهم قرار گرفت. باور كن آرزو…»
دستم را در هوا تكان مي دهم و مي گويم: «حالا چرا اينهمه زنجه موره مي
كني؟ كاري است كه شده. ظرفي است كه شكسته. حالا مي خواهي چه كني؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند.
- اگر ديگر نخواهي ام چه؟ اگر فكر كني بي وفايي كرده ام… اگر…
انگشتم را در هوا تكان مي دهم.
- نشد! تو عاشق شده اي. پس بايد قيد آرزو را بزني. نمي شود كه هم خدا را بخواهي و هم خرما را.
نگاه جستجوگرش را به اطراف مي اندازد. مي گويد: «مهراوه كجاست؟»
مي خندم.
- الان از سر پيچ خيابان مي رسد.
و چشمكي مي زنم.
- انگار بدجوري گلويت گير كرده. ديگر اين ادا و اصول چيه كه از خودت در مي آري آخه؟
نگاهش مي كند و اشك در چشمهايش جمع مي شود. زير لب مي گويد: «هميشه تو را
به همين هيأت تصور مي كردم آرزو، به همين زيبايي، به همين لطافت…».
از جا بلند مي شود. چند قدم كه به سويش مي رود وا مي ماند.
- اما چشمهاي آرزوي من آنقدر سياه است كه مي ترسم در شب چشمش گم شوم و ظلمت گيسوانش هزار دل را در پيچ و خمش گمراه مي سازد…
به سرعت به سويش مي دوم و كنارش مي ايستم. سر در گوشش مي گذارم و مي گويم:
«اين مزخرفات چيه كه مي گي؟ خوب نگاهش كن! اين ابروان كماني و كمرنگ، اين
چشمهاي درشت روشن، اين صورت معصوم و دلفريب… واقعاً كه بي سليقه اي محمد.
اين پيكره اي كه من مي بينم از آرزويت هزار برابر زيباتر است. با او خوش
باش و زندگيت را بكن مرد.»
دختر نزديك ما مي ايستد و لبخند مي زند.
نزدیکش مي روم. بال چادرش را كناري مي زنم و زير گوشش مي گويم: « من خوب پخته امش دختر. آبرويم را نبري ها!»
به محمد نگاه مي كنم كه بي اختيار نامش را زمزمه مي كند: «مهراوهي من!»
***
مهراوه سر بر مي گرداند و لبخند مي زند. در چشمهاي درشت و سياهش عشق موج مي زند. منتظر است تا كلامي بگويد.
- صدايت كردم تا حضورت را باور كنم.
كنار مي ايستم و نگاهشان مي كنم.
مهراوه دست حنا بسته و ظريفش را در دستهاي بزرگش مي گذارد و با شرم مي گويد: «حالا باور مي كني؟»
دست نو عروسش را با مهر مي فشارد و مي خندد: «باور مي كنم مهراوهي من.»
از دور گرد و خاكي به چشم مي خورد.
مي گويم: «انگار سواري به اين سو مي آيد.»
مهراوه سر از سينه اش بر مي دارد و به درون خيمه مي دود.
مادر كنارش مي ايستد و دست را سايه بان چشم مي كند. زير گوش مهراوه مي گويم: «من احساس خوبي نسبت به اين سوار ندارم. حواست باشد…»
با نگراني به چهرهي وهب نگاه مي كند كه به سمت سوار مي دود.
***
كنار هم مي نشينند. لب كه باز مي كند مي گويم: «عاقل باش محمد. حالا چه لزومي دارد او بداند كه تو آرزويي داشتي؟»
با كلافگي در موهايش چنگ مي زند. به سرعت مي گويم: «خوب نگاهش كن. كركهاي
صورتش را ببين كه زير نور آفتاب مي درخشند. مژگان برگشته اش را ببين و
سرخي گونه هايش را. مثل گلي نو شكفته مي ماند. حالا جان من خودت بگو دلت
مي آيد به خاطر آرزو از او دست برداري؟»
مهراوه يك ابرويش را بالا مي برد و با تعجب نگاهمان مي كند. سرفه اي مي كنم و مي غرم: «حوصله اش را سر مي بري محمد. بجنب پسر.»
لب باز مي كند.
- من… بايد … چيزي را به تو بگويم مهراوه.
مهراوه يكبري نگاهمان مي كند.
- خب؟
- من…
ميان كلامش مي پرم: « دوستت دارم.»
مي گويد: «من دوستت دارم مهراوه»
و سر به زير مي اندازد. مهراوه لب مي گزد و چشم مي بندد. آهسته مي گويد: «من هم.»
نفس عميقي مي كشم و لبخند مي زنم كه دست دراز مي كند و دست مهراوه را مي چسبد.
- اما… من آرزويي داشتم كه…
ابروي مهراوه باز بالا مي رود. با تعجب مي گويد: «آرزو؟»
با حرص از كنارشان بلند مي شوم.
- اي زن ذليل بدبخت. آخر تاب نياوردي حرفي نزني. اميدوارم جاي من هم خدمتت برسد.
- معشوقت بود؟
لب مي گزد و با چشمهاي ملتمس به مهراوه نگاه مي كند.
- معبودم بود. محبوبم بود. همهي زندگيم شده بود.
رنگ از رخسار مهراوه مي رود. اشك در چشمانش حلقه مي زند. با تأسف سر تكان مي دهم.
- دختر مردم را كشتي راحت شدي؟
مي كوشد دستش را از دستهاي او خارج سازد. محكمتر دست مهراوه را مي فشارد. با لحني ملتمس مي گويد: «مهراوه! به من رحم كن.»
دستهايم را زير بغل مي زنم و پوزخند زنان مي گويم: «چقدر هم تو قابل ترحمي! من جاي او باشم خوب از خجالتت در مي آيم.»
لبهاي مهراوه به زحمت باز مي شوند. با صدايي ضعيف مي گويد: «من مي شناسمش؟»
***
سر تكان مي دهد و مي گويد: «آري مي شناسيش.»
مهراوه با چشمهايي گشاده نگاهش مي كند. دوباره مي پرسد: «من اين سوار را
مي شناسم؟» و باز همان جواب را مي شنود. مادر به ميانشان مي آيد. دست
استخواني اش را بر سينه فرزند مي گذارد.
- مي داني كه براي چه آمده فرزند. تعلل جايز نيست.
مهراوه با تعجب به مردش نگاه مي كند كه لباس مي پوشد. مادر از درون صندوق
سلاح پيچيده در پارچه را بيرون مي كشد. به چشمهاي متعجب مهراوه نگاه مي
كنم و مي گويم: «مي خواهد همراه سوار برود.»
- كجا؟ كجا مي روي وهب؟
مي دود و دامن لباسش را چنگ مي زند. باد در گيسوان سياه و مواجش مي وزد.
مطمئنم كه عطر سكر آورش به مشام وهب رسيده زيرا برای لحظه ای از حرکت مي
ايستد. خم مي شود و نوعروسش را از زمين بلند مي كند.
- بايد بروم
اشك از چشمان مهراوه مي جوشد.
- چه اجباري است در اين رفتن وهب؟
با چشمهايي ملتمس نگاهش مي كند. پوزخند مي زنم و زير گوش مهراوه مي گويم:
«ببينم ميتواني مردت را از رفتن بازداري. اگر به جنگ برود هيچگاه زنده بر
نميگردد.»
- گريه نكن مهراوهي من. به خدا گريه ات تنها كار مرا سخت تر مي كند.
مي غرم: «حرفهايش را يادش رفته. همان سخنان شيريني را كه براي نرم كردن دلت به زبان مي آورد. وعده و وعيدهايش را.»
- مگر نمي گفتي مرا دوست داري؟ مگر نمي خواستي خوشبختم كني؟ پس آرزوهايمان….
وهب شانه هاي مهراوه را مي گيرد.
- حالا آرزوي بهتري دارم مهراوه من. خوشبختي هر دو جهان ما در گرو ياري اوست.
مادر دستهاي مهراوه را مي گيرد و رو به وهب مي كند.
- پسر رسول خدا منتظر است. مهراوه هم رضايت مي دهد.
با حيرت، كف دست را به پيشاني ام مي كوبم.
وهب كه از خيمه بيرون مي رود مادر از كمر دو تا مي شود و دست بر دهان مي فشارد تا هق هقش به گوش فرزند نرسد.
مي غرم: «مادر هم مادرهاي آخر الزمان. به تو هم مي گويند مادر؟ دستي دستي پسرت را به كام مرگ روانه مي كني؟»
***
صدايش مي لرزد.
- مهراوه! مي دانم كه خودخواهي است اگر بخواهم كه با آرزو كنار بيايي اما….
با ديدن برق حسادت و خشم در چشمهاي مهراوه حرفش را نيمه كاره مي گذارد و آه مي كشد.
مي گويم: «بالاخره كار خودت را كردي. حالا تو بمان و آن آرزوي چشم سياه دست نيافتني ات.»
لب كه باز مي كند پوزخند مي زنم: «از رو هم نمي روي. فكر نمي كني به اندازهي كافي گند زده اي؟»
- مهراوهي من! انتظار ندارم كه با من همدردي كني يا همراهي…
پاسخ مهراوه مثل آب آتشم را خنك كرد.
- انتظار داري شادي كنم يا بخندم از فهميدنش؟
سر تكان مي دهد و لب فرو مي بندد.
-چرا زودتر نگفتي؟ چرا حالا؟
دستهايم را باز مي كنم و شانه بالا مي اندازم: «دِ منم همينو بهش ميگم!» و
رو به محمد مي كنم: «بگو ديگه! جواب خانوم رو بده! نشنيدي؟»
با دستمالي پيشاني اش را از عرق پاك مي كند. من من كنان مي گويد: « اگر مي گفتم باز هم مرا دوست داشتي؟»
به سرعت كنار مهراوه مي نشينم. مي گويم: «رو در بايستي نكني ها! حرف دلت را بزن! بگو كه نداشتي. بگو تا حالش گرفته شود! عوض من هم بزن توی برجکش پسرهی مغز خرخورده رو».
- دارم.
آتش مي گيرم. با حرص پا بر زمين مي كوبم و مي گويم: «جداً كه شما دخترا چقدر ساده و ابلهيد!»
نگاهش مي كنم. انگار جان تازه اي گرفته است. با جرأت بيشتري به مهراوه نگاه مي كند و مي گويد: «آرزو را چه؟»
با كلافگي به لبهاي مهراوه نگاه مي كنم. مي غرم: «به جان خودم اينبار اگر زر مفت بزني من مي دانم و تو! كدام زني رقيب عشقي اش را دوست دارد كه تو
دومي اش باشي؟!»
چند بار لب باز مي كند اما حرفي نمي زند. كفرم بالا مي آيد. سعي مي كنم
قضيه را خوب حاليش كنم. با لحني آرام و شمرده مي گويم: «ببين مهراوه جان.
اصولاً به مرد جماعت نبايد اعتماد كني. اينكه الان موضوع به اين مهمي را
از تو پنهان كرده بعدها هم ممكن است همين كار را بكند. تازه آرزويش هم كه
خدا نصيب نكند… حالا بالا غيرتاً يك جواب دندان شكن بهش بده تا اين آرزو
گورش را گم كند و شما هم به خوبي و خوشي برويد سر خانه زندگيتان.»
لبهاي به هم فشرده اش را بالاخره از هم مي گشايد.
- چون آرزوي توست دوستش دارم.
بي اختيار از دهانم مي پرد: «اي خاك بر سرت!»
***
وهب با چشماني از عشق شعله ور نگاهش مي كند.
- حالا آرزويي جز شهادت ندارم.
مهراوه اشك ريزان به پاي وهب مي آويزد.
-پس مرا هم در آرزويت شريك كن.
وهب به سوار كه با وقار و متانت دورتر منتظر اوست مي نگرد.
- مهراوه! من تاب ندارم يك مو از سرت كم شود چه طور از من مي خواهي همراه ببرمت؟
- پس مرا نمي خواهي وهب و گر نه تاب نداشتي بي من بروي. ديگر اصرار نمي كنم. برو وهب. خدا به همراهت.
رو مي گرداند و به سمت خيمه مي رود.
وهب به سوار مي پيوندد. جرأت ندارم نزديكشان بروم. لهله میزنم برای کنارشان ایستادن تا آتش درونم را اندکی سرد کنم اما مي ترسم از نوری که از سوار ساطع است. سر در گوش هم نجوا مي كنند. مادر با شادي به فرزند نگاه مي كند كه
شانه سوار را مي بوسد و باز مي گردد.
- كجاوه را حاضر مي كنم مادر. به مهراوه بگو آماده شود.
با حرص مي گويم: «خودت را كه به كشتن مي دهي هيچ، به خانواده ات هم رحم نمي كني؟»
***
با بغض مي گويد: «سرطان گرفته ام مهراوه!»
مي گويم: «به جهنم! حقته!»
مهراوه با لبخند نگاهش مي كند.
- اگر اين طور است پس من هم مي خواهم سرطان بگيرم.
به سوي مهراوه مي چرخد و با شرم مي گويد: «با من مي ماني مهراوه؟ حتي با اينكه مي داني آرزو دارم…»
مهراوه انگشت به لبش مي گذارد.
- از نگاهم پاسخت را نمي خواني؟
***
- با تو مي مانم وهب!
وهب ناله مي كند. دهان كه باز مي كند خون فواره مي زند.
- نه مهراوه. برو. به خاطر خدا برو. اين حراميان زن و كودك نمي شناسند.
مهراوه با بال چادر پيكر محبوبش را مي پوشاند و سر بر سينه اش هق هق مي كند.
- نمي روم وهب. پس بيهوده قسمم نده.
وهب به زحمت چشم مي گشايد.
- دوستت دارم مهراوه ء من.
مهراوه در ميان سيل اشك مي خندد: « دنيا پس از تو نباشد.»
وهب لبخند ميزند و چشمهايش بر صورت محبوبه اش باز مي ماند. ضجه مهراوه صحراي كربلا را مي لرزاند.
به اطراف نگاه مي كنم.
- يك نفر این ضعیفه را ساكت كند.
زير گوشش مي گويم: «وهب مرده. مي فهمي مهراوه؟ مرده و ديگر زنده نمي شود.
زود باش جانت را بردار و فرار كن. الان است كه با يك تير از پا درت
بياورند. مي شنوي دختر؟»
مادر به سوي معركه مي دود. با خشم به سويش مي دوم.
- چه مادر شوهري هستي تو؟ عروست را مي كشند. زود باش يك كاري بكن.
ضجه مهراوه ديگر به گوش نمي رسد. مادر وا مي ماند. سر تكان مي دهم. احساسي ناشناخته در وجودم چنگ مي اندازد.
- خيلي دير شده است.
***
مي پرسد: «تو آرزويي نداري مهراوه؟»
- فقط يكي! دیگر بي من آرزويي نكني.
هر دو مي خندند. با حرص مي گويم: «هر هر! يخ كنيد!»
فكر مي كنم: «اينجا ديگر جاي من نيست». سر به شانه هم رهايشان مي كنم و به
راه مي افتم. كنار زن و مردي كه با هم دعوا مي كنند مي نشينم. مرد با خشم
دستهايش را روي هم مي كوبد:« آسيه! چرا با من لجبازي مي كني؟»
به تأييد سر تكان مي دهم: «اي ولله! خوشم اومد. زن بايد مطيع شوهرش باشه.»
به سوي من مي چرخد و با ابرواني درهم مي گويد: «ببخشيد، جنابعالي؟»
زن به سرعت كيفش را بر مي دارد و بلند مي شود: «مردم چه فضول شده اند.»
مرد زير بازوي زن را مي گيرد.
- برويم خانوم!
-مژگان عباسلو/ بازنویسی بهمن 88
ما حالمان خوش نیست (غزل)

در چشم باد، لاله فقط پرپرش خوش است
خورشید روز واقعه خاکسترش خوش است
از باغها شنیدهام این را که عطرِ یاس
گاهی نه پشتِ پنجره، لای درَش خوش است
دریا همیشه حاصل امواجِ کوچک است
یعنی علی به بودنِ با اصغرش خوش است
در راه عشق، دل نه که ما سر سپردهایم
حتا حسین پیش خدا بیسرش خوش است
جایی که آب همسفرِ ماه میشود
دلها به آب نه که به آبآورش خوش است
جایی که پیشمرگِ پدر میشود پسر
اولاد هم نبیرهی پیغمبرش خوش است
عالم شبیه آن لب و دندان ندیدهاست
لبخند نور بر لب ِ تشتِ زرَش خوش است!
این خونِ سرخ اوست که تاریخ زنده است
این شاهنامه نیست ولی آخرش خوش است:
اندوه بیشمارِ پسر را گریستن
بر شانههای مرتعشِ مادرش خوش است
***
از ماههای سال، محرّم که محشر است!
از «روز»های سال ولی «محشر»ش خوش است
-مژگان عباسلو
و ما یسطرون

در پاسخت
کتاب
بسته میشود،
مداد
آرام میگیرد،
و من
خاموش ...
بوسههایت
زبانی جهانیست.
-مژگان عباسلو
و تن (غزل)
در مرزِ من بیا، برو، آباد کن مرا
من مجمعالجزایر تنهایی و غمم
پهلو بگیر پهلوی من، شاد کن مرا
من را که ریشههای درختی شکستهام
قایق بساز از تنش، آزاد کن مرا
بگذار با تو بگذرم از ساحل سکوت
دور از همه، همه، همه فریاد کن مرا
در جایجای خاکِ تنم ردِ پای توست
گاهی تو هم به نام وطن یاد کن مرا
-مژگان عباسلو
هیچ از ما نمیدانید (غزل)
برگیم که از شاخه هر فصل نیفتاده
حتا اگر افتاده در اصل نیفتاده!
ما برکهی مغروریم، مَه باشد و مِه باشد
در طالع ما عکسی از وصل نیفتاده
سررشتهی وصل ما در دست خداوند است
آنجا گره کوری از فصل نیفتاده
پیرانهسران از ما، از درد چه میدانند؟
از دردِ نفهمیدن، از نسلِ نیفتاده
نسلی که شبیه برگ بارانِ بلا دیدهست
افتاده اگر از اسب، از اصل نیفتاده
-مژگان عباسلو
ما همه غرق در اشتباهیم!
آهنگ وبلاگ: رو رو که نئی عاشق با صدای سیاوش ناظری

زندگی،
عکس ماهی نشان داد.
دست تقدیر،
هرکجا برکهای دید
سنگهایی شبیه مرا
دانهدانه
به بادِ فنا داد...
-مژگان عباسلو
بمان! (غزل)
سفر هرکجا سایه گستردهاست
چهها بر سرِ آدم آوردهاست
کسی را که یک عمر چشمانتظار...
به یک چشمبرهمزدن بردهاست
کسی شکل لبخند، شکل بهار
شبیه نسیمی که در پرده است
کسی را که در یاد خواهی سپرد
کجا، کی خداحافظی کردهاست
توگویی که ما را برای وداع*
زمین راه و بیراه پروردهاست
...
سفر هرکه را دیدهام بردهاست
سفر هیچکس را نیاوردهاست!
-مژگان عباسلو
پینوشت:
*اشارت به شعری از نصرت رحمانی
استن
آهنگ وبلاگ کاریست از گروه دنگشو
به آن رود
که در بیسرانجامیِ خویش جاریست،
به این باد
که از هرچه جز خود فراریست،
در این زندگی
سهمِ ما بیقراریست...
-مژگان عباسلو
کاردی که نبرید
- اي ابراهيم مهر فرزند چنان قلب تو را احاطه كرده است كه گويي جايي براي پرستش خداوند باقي نمانده است.
- اي ابراهيم اگر در ادعاي خويش صادقي، بايد كه دل از فرزندت بركني و به تمامي به خداوند سبحان معطوف شوي.
ابراهيم سرگشته و پريشان نداي ما را میشنيد.
-اسمعيل را براي من قرباني كن.
ابراهیم سرگشته و پریشان ندای خدا را میشنید.
-پسر ارشدت را براي قرباني به درگاه خدا مي بري؟ با اين سن و سالي كه تو داري گمان نكنم بعد از اسماعيل جانشيني درخور بيابي.
ابراهيم سرگشته و پریشان زمزمهی شیطان را ناشنیده گرفت.
- هابيل كه آن گوسفند فربه و سلامت را به خدا هديه داد چه پاداش گرفت كه قابيل از آن محروم شد؟
ابراهیم مطمئن و مصمم ندای شیطان را ناشنیده گرفت.
- مي تواني بهانه اي بياوري و برگردي. دوري از فرزند دشوار است آن هم چنين فرزند برومندي كه مي تواند عصاي پيري ات باشد.
ابراهيم به سختي گريست و اسمعيل را به خود فشرد.
- پسركم. در خواب ديده ام كه خداوند به من امر فرمود تو را براي او قرباني كنم. تو را كه پسر ارشد من و پشت و پناه من هستي و بهترين دارايي من از اين دنيا.
- اي پدر! غمگين نباش. آنچه را كه ماموري انجام بده كه مرا صبورتر از اينها خواهي يافت»(2).
-خداوندا اين بهترين قرباني را درياب!
- اي بنده خوب خدا! ابراهيم! برخيز كه تو ماموريت خويش را به خوبي انجام دادي و سربلند از آزمايش الهي بيرون امدي. سلام خدا بر تو باد كه از پرهيزگاراني(3).
پي نوشت ها:
1.سوره مباركه مائده آيه 27
2.سوره مباركه صافات آيه 102
3.سوره مباركه صافات آيات 104-105 با كمي تغيير
پریشانیها: هفتمهشتم
باران نمیآید
اما
تو بیا!
***
به این خیابان بگو
تمام نشود
من
با تو حرفها دارم...
پینوشت: پریشانیها دلنوشته است اعم از اینکه شعر باشد یا نباشد.
سوال
به فاطمه حقوردیان
تهران
یک میدان به نامِ مادر
بیشتر ندارد
آنهم به چه درد میخورد
اگر نتواند تو را آرام کند؟
-مژگان عباسلو
ناگفته و نارفته: مُسَمط
"مسمط" یکی از قالبهای مهجور شعر پارسیست. یک مسمط بخوانید از من.
حین خواندن، آهنگ وبلاگ را هم از دست ندهید: "ای درد، ای یادِ یار" کاری از گروه دنگشو
خستهام از تلاطمت ای دل!
دلِ سر در هوای پا در گل
ای سلامت همیشه بر ساحل
داستانِ من از خودم غافل
کی قرار است گفتنی باشم؟
بیقرارم، نسیم را مانم
داغدارم چرا؟ نمیدانم
تا پری هست من پریشانم
خستهام از سکوت، بر آنم
آنچه فریاد میزنی باشم.
من کیام؟ از غروب آکنده
گُلِ خورشید را پراکنده
چاله پر کرده، چاه را کنده
دلِ از هرکه هرکجا کنده
تو کجا چاه میکنی؟ باشم.
زخم اگر خوردنی ست، من خوردم
رنج اگر بردنی ست، من بردم
به تنِ آدمی است، من مُردم
به غمِ عالمی ست، آوُردم
تا کجا؟ کی شکستنی باشم؟
شیشهام جا به جا ترک خوردهست
با چه دلسنگها به سر بردهست
من حیاتم بهار پژمردهست
از سپید و سیاه آزردهست
میروم آدم آهنی باشم.
غم اگر شاعر است من آهم
هر کجا عابر است من راهم
گاه اگر ظاهر است آن گاهم
غم بگو بس کند که میخواهم
بعد از این با خودم تنی باشم.
باز هم، باز هم صفای خودم!
میروم گم شوم برای خودم
کرده ناکردهام به پای خودم
ماندهام سالها کجای خودم؟
کی قرار است رفتنی باشم؟
-مژگان عباسلو
حقیقت
سرما بهانه است
تا سایههای ما
نزدیکتر بههم بنشینند...
-مژگان عباسلو
پریشانیها: ششم
سفرهی ابر گستردهتر شد.
جرعهای از پریشانیات سر کشیدم.
پریشانیها: پنجم
جای بوسه
یک سیلی
نذر گونهام کن
ماه!
پریشانیها: پنجم
مرا از فریبندگان قرار مده.
* و مکروا و مکر الله، ان الله خیرالماکرین