پریشانیها: چارم
1. نیمِ خیابان را دوید. رویش به سمت اتوبوسی بود که از سمت مقابلِ من میآمد. به نیمهی خیابان باریک ماشینرو که رسید، بی انکه رویش را برگرداند و این سمت را هم ببیند، باز هم دوید. من در دوقدمیش بودم. زدم روی ترمز. تازه چرخید و مرا دید. جیغ زد و خواست بایستد که کفشهای پاشنه بلندش لیز خورد و دو پایی آمد جلوی ماشین. گرفتم سمت پیاده رو. توی دلم دعا میکردم از روی دوپایش رد نشده باشم. پیاده شدم. گفت: «حواسم نبود اینور». رنگ هردومان مثل گچ بود. گفتم: «چیزیت نشد؟میخوای ببرمت بیمارستان؟». گفت: «نه. فقط پشتم درد میکنه». نگاهم بیاختیار سر خورد پایین. سمت کفشهای پاشنهدارش. کاش بهش میگفتم دیگر از این کفشها نپوشد. یادم نبود. اما به شما میگویم: این کفشها ممکناست قاتلتان باشند. زمستان، حواستان بیشتر به آنچه میپوشید باشد.
این اتفاق مال دیروز است.
2. دو زن آمدند تو و ایستادند روبروی میز من. گفتم: «بفرمایید بشینید» و با دست اشاره کردم به صندلی روبروی میز. دو زن با لهجهی تبار پدری من شروع کردند به تعارفِ به هم.
- تو بشین.
-نه تو خستهای! تو بشین!
گفتم: «هرکدومتون که مریضید بشینید».
دو زن باز شروع کردند به تعارف کردن به هم:
- تو بشین.
- نه! تو بشین!
با دهان باز نگاهشان میکردم. آخر به ترکی چیزی گفتم تا آنکه قرار بود ویزیت شود بنشیند.
این گفتگو هم مال دیروز است.
3. دوست داشتم به دوستِ از دسترفتهام بگویم: بعد از این بزرگ شو! بگویم: بعد از این با هیچکس و در حق هیچکس آنچه در حقِ من کردی نکن. ما قرار نیست که مثل برگِ این روزهای از درختها جدا، تن به باد بسپریم و باری به هرجهت، هرکجا که رفت، رفت. حتا همان برگ هم وقتِ دلدل کردنهای کندهشدن یا نشدن، خوددار است.
کاش میدانستی زخمی که به باور بنشیند، اسکاری جز نفرت از آن باور ندارد.
عیب ندارد. لااقل دانستم همیشه هم آدمها مطابق تعریفهایشان عمل نمیکنند.
4. پیرزنی هست در مسیر خانهی والدین من به خانهی خودم که انگار نصیب و قسمت است هر بار من سوارش کنم و برسانمش. اولین دیدار ما اتفاقی شکل گرفت. راه خانهی میان ما طولانی ست اما سرراست. پیرزن را دیدم که آرام آرام میشلد و میخمد و پیش میرود. ترمز کردم. با لهجهی شیرینِ آذری تشکر کرد. برایم تعریف کرد که خانهی دخترش همان دور و برهاست. سر کوچه پیادهاش کردم. بار دوم، عجله داشتم. روپوشم را از خشکشویی گرفتم و به سرعت راه افتادم که بروم بیمارستان. از آینه دیدم سمت مخالف من پیرزنی - پشت به من- میرود با کیسههای خریدِ سنگین در دست. من به این صحنهها آلرژی دارم. دست خودم نیست. نه آدمِ خوبیام، نه اهلِ خوبیکردنم. بعضی چیزها فقط پشتم را میلرزانند. تیر میکشند توی قلبم. دور زدم و کنارش ایستادم بیآنکه بدانم همان پیرزنِ آشناست. خندید: «انگار قسمت من و شما به هم افتاده». خندیدم. سوارش کردم و این بار تا جلوی منزلش رساندم. وقتی مدام دعایم میکرد احساس میکردم دو تا بال درست از کنار تیرههای پشتم شروع به رشد میکنند.
5. تنهاییِ من
یک کیفدستیست
آن را کجا، کی
جا میگذارم؟